تبليغاتX
از هر دری سخنی

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

بعد از اینهمه دقایق آرامش و شاد،
سخت دل می کنم به یادگار برداشتن این ساعتهای ابر سیاه را..

دلم نوشتن زیاد می خواهد
خواندن زیاد هم...
دلم "دل نوشت" می خواهد
حتی اینجا که دیگر "گوشه" امن نیست

دلم می خواست نوشته بودم همه این مدت را
که انگ بی انصافی نزند این وجدان امشب بیدار!

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

خسته و ابری ام...
روزهای جنگیدنم باز رسیده
اعتراف می کنم که دوستشان دارم یک جورهایی
این تقلای سر، بالا نگه داشتنم را
این زد و خورد من و زندگی
اینکه که لحظه ای پیروزم و شاد
و لحظه ای مغلوب و پر هراس
این حس پوست انداختن را، بزرگ شدن را، پیش رفتن را
دوست دارم
اما روحم درد می گیرد...

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

بگردم چشمانت را...
به آسمان این روزها می مانست، امشب!
شکوه تلاقی خورشید و باران...

سه شنبه هشتم بهمن 1387

زندگی تو این شرایط بهم فشار می آره.
اینکه همیشه نگران اینی که دارن سرت کلاه میذارن.
اینکه دائم مواظب کلاتی که باد نبره، در واقع دیرتر ببره و دورتره نبره!
اینکه به همه آدمای مقابلت شک داشته باشی.
اینکه ته هیچ کدوم از خریدها و قراردادهات نتونی از ته دل لبخند بزنی.
انرژیم داره هرز می ره!
انرژی ای که میشه واسه شاد زندگی کردن صرف کرد، داره حروم میشه.
اینجور زندگی که به هر طرف سر می چرخونی بی اعتمادی، بغض مو بزرگ و بزرگتر می کنه.

سه شنبه هشتم بهمن 1387

باید آروم باشم، با قدمهای مطمئن

آروم تر و مطمئن تر...

چهارشنبه دوم بهمن 1387

معجون تلخ و شیرین
حسرت بوسیدن و لذت بوسیده شدن

چهارشنبه دوم بهمن 1387

عروس خیلی خوشگل بود، آبله هم زد!!!!

تبخال زدم قد گردو!!


دوشنبه سی ام دی 1387

نمی دونم چمه!
نمی دونم این گرفتگی امروز از کجا اومده؟!
همه چی همونیه که بود!
چرا پس من اینجوریم امروز؟!

بندازمش گردن مریضی؟
گردن خستگی دائم دویدنهای این مدت؟
گردن خوابی که شاید دیدم و یادم نیست؟!

نمی دونم!
این نیز بگذرد قطعا...

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

شبیه اینه که زندگیمو بروشور کردم، چسبوندم گَل دیواری که همه آشناها رد میشن!


چهارشنبه هجدهم دی 1387

*ما که بچه بودیم همو نمی شناختیم که!
: چرا!!! من می شناختمت! فقط اسمتو نمی دونستم!!

سه شنبه هفدهم دی 1387

شستشو و تمیز کردن در و دیوار منزل شما
با ضمانت
در اسرع وقت
توسط خانوم و آقا!


شنبه هفتم دی 1387

سقفی برای من و تو
سقفی برای ما...

سه شنبه سوم دی 1387

با خودم قرار گذاشته ام که
نقطه آرامش باشم
اول تر برای خودم

شنبه سی ام آذر 1387

مرسی از تمام "تو" بودنهایت
که باز هم به همه نگرانی هایم غلبه کرد
باز باور کردم که آنچه "ما" را می سازد ماییم
باور کردم که با تو دلواپس "اسم" ها نباشم
به تمام این خنده های کودکانه صادقانه می بالم

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

می دانی!
دوست دارم گاهی بترسم!
دوست دارم گاهی که می ترسم فرار نکنم
دوست دارم ترس و جربزه ام را دوست داشته باشم، هر جور که هستم
دوست دارم مثل همه زنها، مثل همه آدمها گاهی قوی نباشم و آنچه هستم را کتمان نکنم

دوست دارم از ترسهای گاهی به گاهی ام بگویم، بنویسم
حتی وقتی هر دو می دانیم که من قوی ترم !
شاید اصلا دوست دارم بشنوی تا بهانه ای بشود که باز زمزمه کنی که "ترس به روحیه ات نمی آید" و باز من بترسم!
مثل همه آدمها.

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

: الآن می تونم  تا شمرون بدوم و برگردم!

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

نی نی!! رفته دبستان
با پیرهن تابستان
چون پالتوشو نبرده
طفلکی سرما خورده!

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

خوب حق بده!
خوشمزه ترین کیک دنیا رو به بچه دادی
حالا با یه تیکه شیرینی میخوای راضی شه؟

اما اگه فک کردی به هوای اون کیکه که قولشو دادی،
شیرینی دستش یادش می ره،
زهی خیال باطل!


شنبه بیست و سوم آذر 1387

میترسم!
مممم....
یا شاید نگران...
دل واپس...


جمعه بیست و دوم آذر 1387

مثل یه شب نشینی صمیمی دوستانه
پر حس رضایت و شادی


پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

باز هم داستان دنده و ترمز و چراغ!


چهارشنبه بیستم آذر 1387

وقتی بهت کادو می دن ذوق می کنی!
وقتی بهت کادوی غیر منتظره میدن خیلی ذوق می کنی!
وقتی کسی که اصلا توقعشو نداری بهت کادوی غیر منتظره میده از ذوق شوکه میشی!
وقتی کسی که اصلا توقعشو نداری با کادوی غیر منتطره ای که بهت میده شادیشو از پذیرش حضورت نشون میده... فقط می تونی اشکای شوقتو نگه داری تا شب که برگردی خونه و موقع نوشتنشون بذاری بریزن!

دوشنبه هجدهم آذر 1387

زنگ که زدی امروز، نفسم بند آمد!
به همین سادگی عاشقی کار دستت می دهد


دوشنبه هجدهم آذر 1387

کلامم خشک شده برای نوشتن از من، تو، ما
تلاش بی جا می کنم، نه؟
رویاهای واقعی از جنس نوشتن نیستند،
از جنس فراموش شدن هم نه!
راز هایِ دوست داشتنی ِ تا همیشه ملسند...

دوشنبه هجدهم آذر 1387

به پاس کدام خیر نادانسته، آوردنت به دنیای من؟
به پاس کدام بندگی گم، پناه مهربانیت را برایم رقم زدند؟
هی...
هی...
هی...

"به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل
ستاره باران جواب کدام سلامی؟"

یکشنبه هفدهم آذر 1387

بهشت را بریده بودند این چند روز...

یکشنبه هفدهم آذر 1387

به زندگی برگشتم
یا از زندگی برگشتم؟

دوشنبه یازدهم آذر 1387

...miss you


یکشنبه دهم آذر 1387

شاید بد نباشد که امشب هم ثبت باشد، که یادم بماند دنیا، همه رنگی هست.


یکشنبه دهم آذر 1387

جایی که قراره خوبی، با بدی پاک نشه،
بدی هم با خوبی پاک نمیشه!