تبليغاتX
از هر دری سخنی

شنبه بیست و هشتم آذر 1388

شاهزاده ها باید که دل ِخوش بچرخن،
فیلم مورد علاقه اشونو ببینن
کتاب مورد علاقه اشونو بخونن
باید که لم بدن و هات چاکلت مورد علاقه اشونو بخورن
شاهزاده ها رو باید نوازش کرد
باید بوسید و لبخندشونو بُل گرفت...

نباید که تو پله ها هی بالا پایین کنن
نباید که صورتشون خیس خستگی شه
نباید که کوفته شن

حتی اگه اونقدر شاهزاده باشن که وسط همه نفس بریدگی ها و خستگی ها هم
بخندن و بوسه بدزدن


چهارشنبه هجدهم آذر 1388

درسته که خیلی لوسی
اما آدم خرها، آدم لوسا رو دوس دارن!
نه به خاطر خریتشونا!
به خاطر دلشون!!!

شنبه چهاردهم آذر 1388

می دونی؟ حال خودت برام هیچم مهم نیست. اصلا به من چه که چته!
من فقط می خوام فضولیمو خاموش کنم که از صبح منتظرم لب تر کنی...


دوشنبه دوم آذر 1388

فکر میکنم که چرا ذوق دارم!
میبینم گیر کردم به یه جمله، حتی تر یه کلمه!
فکر می کنم حتی اگر احتمالش تا دوردستها هم ضعیف باشه....
باز خیلی ذوق دارم، با یه لبخند گشاد!


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

کلی بیشتر از سینما رفتن خوش گذشت
همون بهتر که بلیط نداشت و بعد مدتها یک ساعت و چهل دقیقه! حرف زدیم

... دوستانی بهتر از آب روان....


سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

طبق معمول همه گامها
اندکی اضطراب...
و تکرار اینکه خوبم، خوبم ، خوبم...

خوبیم


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

میشینی پایین و سرتو جا میدی رو بازوم و آروم در گوشم میگی " ما خوب بودیم تو این هشت ماه، نه؟"
بعد نمیدونم چه جوری ببوسمت که بی حرف گفته باشم "فوق العاده"

شنبه نهم آبان 1388

وقتی پشیمونی دیگه سودی نداره...


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

کی میخواد جلوی ما رو بگیره؟!!!
کی می تونه؟!!!!


جمعه سوم مهر 1388

: نون خنده دار

=)) :X


چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

دلم یواشکی می خواد!
پچ پچ!!
دلم وبلاگ یواشکی خوندن می خواد
از اون وبلاگا که صاحبش نمی دونه تو می خونیش و تو می خونی با بی انصافی!
دلم خنده های زیر زیرکی می خواد
دلم رازداری می خواد!
وقتایی که یه چیزی برات تعریف می کنن و تو باید واسه همیشه تو سکوت نگهش داری
دلم حدس زدن و کشف کردن آدما و رابطه ها رو می خواد
کنجکاوی! کشف کردن و بعد دم نزدن و انگار نه انگاری!

به یه شرط!
دلم ته همه فضولی ها و یواشکی ها و رازها،
اتفاقای خوب و ذوق می خواد!


پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

هی... لامروت!
لغت از کجا بیاورم با این بی زبانی؟
برای خودت هی می تپی و هی سرریز میشوی و هی بال می گشایی!
نمی بینی مدتهاست بی کلام شده ام،
بس که در وصف نگنجد هیچم؟

بی حرف نیستم
بی کلام مانده ام!

نمی بینی که هر شب دنبال یک لغت، یک کلمه، یک حرف میگردم
هی سکوت می کنم و هی می گردم و هی تقلا می کنم
و هی هیچ، آن نیست که می خواهم
و باز من می مانم و "دوستت دارم" ی که هر شب پر رنگ تر می شود
رنگ ها را که نمی توان گفت، نمی توان نوشت؟ میشود؟

هی... هی.. هی.. دل لامروت!
آرام بگیر به عاشقی آراممان برسیم...


شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

دلم گرفته!
هوای حوصله ابریست...

سه شنبه بیستم مرداد 1388

وبلاگ می خونم
و ته دل حسرت می خورم
به همه سادگی روزهایی که از دست میره
فکر می کنم چند قدم ان طرفتر
آدمها ناب می نویسن
بی دغدغه آروم می گیرن
شاید گوشه زندگی لم میدن، اقلا وقت نوشتن
دلم تنگ میشه واسه نوشتن
واسه نوشته های نرم و لطیف و ساده
نکنه یادم رفته از "حال" زندگی لذت ببرم!

وبلاگ می خونم
عاشقانه های حقیقی
فکر میکنم
اگر ما قهر کنیم روزی... میشود اصلا؟
شب صبح می شود؟! یا صبح شب؟

چقدر ماهی تو!

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

کاش قصه دیشبت یادم مونده بود
با اون صدای غرق خواب
یه پسره بود...
یه دختره بود...

فدای زلال بارونیت!


پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

مرسی از کهکشانی
که حتی بیش از آنچه آرزو می کنم، می دهدم


چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

می بالم به این رفاقت ناب ملس
به شادی ای که از یک ربع دیدنت، تا شب زیر پوستم ماند.


پنجشنبه هجدهم تیر 1388

گوشه امن من دیگر کوچه پر تردد خویشان شده!
اینست که دل نوشتها، ثبت موقت میشوند اغلب...

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

بعد از اینهمه دقایق آرامش و شاد،
سخت دل می کُنم به یادگار برداشتن ِ این ساعتهای ابر سیاه را..

دلم نوشتن زیاد می خواهد
خواندن زیاد هم...
دلم "دل نوشت" می خواهد
حتی اینجا که دیگر "گوشه" امن نیست

دلم می خواست نوشته بودم همه این مدت را
که انگ بی انصافی نزند این وجدان امشب بیدار!

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

خسته و ابری ام...
روزهای جنگیدنم باز رسیده
اعتراف می کنم که دوستشان دارم یک جورهایی
این تقلای سر، بالا نگه داشتنم را
این زد و خورد من و زندگی
اینکه که لحظه ای پیروزم و شاد
و لحظه ای مغلوب و پر هراس
این حس پوست انداختن را، بزرگ شدن را، پیش رفتن را
دوست دارم
اما روحم درد می گیرد...

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

بگردم چشمانت را...
به آسمان این روزها می مانست، امشب!
شکوه تلاقی خورشید و باران...

سه شنبه هشتم بهمن 1387

زندگی تو این شرایط بهم فشار می آره.
اینکه همیشه نگران اینی که دارن سرت کلاه میذارن.
اینکه دائم مواظب کلاتی که باد نبره، در واقع دیرتر ببره و دورتره نبره!
اینکه به همه آدمای مقابلت شک داشته باشی.
اینکه ته هیچ کدوم از خریدها و قراردادهات نتونی از ته دل لبخند بزنی.
انرژیم داره هرز می ره!
انرژی ای که میشه واسه شاد زندگی کردن صرف کرد، داره حروم میشه.
اینجور زندگی که به هر طرف سر می چرخونی بی اعتمادی، بغض مو بزرگ و بزرگتر می کنه.

سه شنبه هشتم بهمن 1387

باید آروم باشم، با قدمهای مطمئن

آروم تر و مطمئن تر...

چهارشنبه دوم بهمن 1387

معجون تلخ و شیرین
حسرت بوسیدن و لذت بوسیده شدن

چهارشنبه دوم بهمن 1387

عروس خیلی خوشگل بود، آبله هم زد!!!!

تبخال زدم قد گردو!!


دوشنبه سی ام دی 1387

نمی دونم چمه!
نمی دونم این گرفتگی امروز از کجا اومده؟!
همه چی همونیه که بود!
چرا پس من اینجوریم امروز؟!

بندازمش گردن مریضی؟
گردن خستگی دائم دویدنهای این مدت؟
گردن خوابی که شاید دیدم و یادم نیست؟!

نمی دونم!
این نیز بگذرد قطعا...

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

شبیه اینه که زندگیمو بروشور کردم، چسبوندم گَل دیواری که همه آشناها رد میشن!


چهارشنبه هجدهم دی 1387

*ما که بچه بودیم همو نمی شناختیم که!
: چرا!!! من می شناختمت! فقط اسمتو نمی دونستم!!

سه شنبه هفدهم دی 1387

شستشو و تمیز کردن در و دیوار منزل شما
با ضمانت
در اسرع وقت
توسط خانوم و آقا!


شنبه هفتم دی 1387

سقفی برای من و تو
سقفی برای ما...