خسته و ابری ام...
روزهای جنگیدنم باز رسیده
اعتراف می کنم که دوستشان دارم یک جورهایی
این تقلای سر، بالا نگه داشتنم را
این زد و خورد من و زندگی
اینکه که لحظه ای پیروزم و شاد
و لحظه ای مغلوب و پر هراس
این حس پوست انداختن را، بزرگ شدن را، پیش رفتن را
دوست دارم
اما روحم درد می گیرد...